نمیدانم با اومدن سال نو, یک سال بر
عمرم افزوده میشه یا یک سال ازش کم
نمیدانم با اومدن سال نو, یک سال بر
عمرم افزوده میشه یا یک سال ازش کم
چقدر دلم برای کسی تنگ نشده است
چقدر بی تاب لحظه های دیدنش نیستم
ای وای که چقدر دلم برای بوسه ی بی امانش از بازوانم تنگ نشده است!
چقدر از اندیشیدن به زلف هایش خسته نمی شوم !
ای وای که چقدر دیگر دوستت ندارم...!
خیال مکن که خیال نمی کنم
آری !
خیال می کنم که ترکم نمی کنی
خیال می کنم که با منی،
ترانه ای ،
تو بهترین بهانه ای ...
خیال می کنم که نمی سوزانی
و چه خیال نابی که خیال می کنی نمی شکنم!
آری ...
هنوز خیال می کنی که نمی شکنم !!
در طوفان و تلاطم های زندگی با خدا
بودن بهتر از ناخدا بودن است

منتظر موندم به راهت
تا هميشه
چشم به راهت
مونده بودم پشت شيشه
انتظارت تلخه مثل مردن دل
مثل عشقي
خامو باطل
واي اگه فردا بياد باز تونيايي
واي ميخوام داد بزنم ازين جدايي
ديگه چقدر تو بي وفايي
مگه من با تو بد كردم خدايي
هرچه ميخواي بگي بگو
اما
نگو دوست ندارم
هركار ميخواي بكن ولي
بگو
نميري ازكنارم
ترو خدا مثل غريبه ها دلمو هي نرنجون
ترو خدا دشمنامو به روي من
اينقدر نخندون
به خدا من ميميرم ازين جدايي
به خدا من ميميرم اگه نيايي
اگه فردا بياد و باز تو نيايي.....
تونیستی من چشم انتظار تو ام
تو نیستی من در حسرت دیدار تو ام
تو نیستی من ترک خورده ی تابش عشق توام
دلم کویری هست و دیدار تو باران. . .
آه . . .
چه گویم از دوی تو من لحظه لحظه منتظر باد وفا هستم تا
ابر محبت هایت را روی کویر درد هایم بباراند . . .
تو نیستی . . .
من زنده ام . . .
با دلی ترک خورده
بازم به خاطرت زنده ام
ببار بر من
ببار که نمیمیرم هرگز من با یاد تو زنده ام
ببار . . .
سلامی از گرمی وجودم به سردی حسی که به من داری
سلامی از نرمی عشقم به سختی دل سنگت.
دوباره بویی می آید...
این بو چقدر برای من آشنا است
بوی غربت درد های دیرینه ی من
بویی شبیه یک زخم خورده
بویی که زخم های قلبمو باز چنگ میزند و دوباره جاری خون میکند
بویی که خاطرات تلخمو باز از زیر انبار غم بیرون می آورد و دوباره زنده میکند
بوی نبودنت چقدر آشناست . . .
به که گویم غم هایم را , هنوز سلام ها دارم
ولی کسی از وجودشون باخبر نیست
تو چشمت مخاطب من است ولی گوشت در نهانی خیال.
چه گویم از دلتنگیهایم که در جنگل وجودت همچون کبوتری
در دام صیاد عشقت گرفتار شده است . دامی که دانه اش چشمهای توبود . . .
درخت شادیم در کویر تنهاییم همیشه خشک بوده , با
دیدن تو جان گرفت و شکوفه زد , تو مانند
طراوت بارانی بودی که بهار ارزوهایم را زنده کردی اما
افسوس تو ابر زود گذری هستی که دمی بر
من می باری دمی هم جای دیگر . . .
خواستم دیگه سراغ عشق نروم خواستم فراموشش کنم چون گفته بودند
( خواستن توانستن است )
آری . . .
ولی من هرگز نتوانستم بخواهم
چه ساده اند. . .
قرار است تو بروی
و قرار است من تظاهر کنم تو هستی
قرار است تو بروی
و قرار است من در تمام جاده های مسیر برگشتت
بی آنکه خانه را ترک
بگویم
برایت ترانه هایت را
دست تکان دهم!
قرار است تو بروی
و قرار است من قناری های جنگل چشمانت را
گروگان به سینه بفشارم تا
تو زودتر بازگردی
قرار است تو بروی
و من هر شب دست در آغوش
شعرهایت
برای ستاره ها خاطره
خنده هایمان را قصه شوم
قرار است تو بروی ..
ای آخرین معجزه از دست
خدا
ای زندگی دوباره .....
ای عطر هزار باغ بهار نارنج
قرار است تو بروی و من ورد بخوانم
ترانه محبوب مشترکمان
را
) واسه برگشتنت هر شب
درارو باز میگذارم (
شمع داني که دم مرگ به پروانه چه گفت؟... گفت اي عاشق بيچاره فراموش شوي...
سوخت پروانه ولي خوب جوابش را داد... گفت طولي نکشد تو نيز خاموش شوي..
خیال انگیز و جان پرور چو بوی گل سراپایی
نداری غیر از این عیبی
که می دانی که زیبایی
منم ابر و تویی گلبن که میخندی چو می گریم
تویی مهر و منم اختر که
میمیرم چو می آیی
نفسهایم بوی تو میدهد
هوای آلوده ی توست
ستمگرانه میگذری
از غریب وجود
عالم محتاج توست
تو نمیدانی
!!!
سایه در خلوت چشمانت
ریخته
اندیشه ی بی خانمان در
انتظار توست
کجایی که بویت هست
اما تو نیستی
به هم که مي رسيم سه نفريم. من و تو و بوسه.
از هم که جدا مي شويم چهار نفريم : تو و تنهايي و من و عذاب...
من از قصه ي زندگي ام نمي ترسم . من از بي تو بودن , به ياد تو زيستن و
تنها از خاطرات گذشته تغذيه کردن مي ترسم.
اي بهار زندگي ام اکنون که قلبم مالامال از غم زندگيست , اکنون که
پاهايم توان راه رفتن ندارد , برگرد...
باز هم به من ببخش احساس جاودانه دوست داشتن را . باز هم آغوش
گرمت را به سويم بگشا.
بگذار در آغوشت آرامش بدست آورم.
بدان که قلب من شکسته بدان که روحم از همه دردها خسته شده است
اين را بدان که با آمدنت غم براي هميشه مرا ترک خواهد کرد
من پذیرفتم شکست خویش
را
بندهای
عقل دور اندیش را
من
پذیرفتم که عشق افسانه است
این دل
درد آشنا دیوانه است
می روم
شاید فراموشت کنم
با
فراموشی هم آغوشت کنم
می روم از
رفتنم دل شاد باش
از عذاب
دیدنم آزاد باش
گر چه تو
تنها تر از من می روی
آرزو دارم
ولی عاشق شوی
آرزو دارم
بفهمی درد را
تلخی
برخوردهای سرد را!
می رسد
روزی که بی من لحظه ها را سر کنی
می رسد
روزی که مرگ عشق را باور کنی!
می رسد
روزی که تنها در کنار عکس من
نامه های
کهنه ام را مو به مو از بر کنی!
آرام باش ای دل شکسته خورده ام ، می دانم که غم بزرگی داری و این روزها حوصله
ما را نداری ! می دانم که
در غم از دست دادن عشق به عزا نشسته ای !
آرام باش که زندگی ارزش
اینهمه غم و غصه را ندارد!
می دانم که از درد تنهایی
نایی نداری و دیگر غروری نیز درونت نمانده بی خیال باش و
مثل او هیچ غمی نداشته
باش !
ای دل بی طاقتم او رفت و
دیگر نیز برنمیگردد ، منتظرش نباش !
این لحظات زیبای زندگی را
به انتظار اینکه روزی دوباره بیاید هدر نده!
او دیگر عاشق تو نیست و
دلش با تو نیست!
او که رفت دیگر نمی آید ،
اگر عاشق بود هیچگاه نمی رفت!
می دانم که هنوز هم عاشقی
، و هنوز هم منتظر آمدن او هستی ، اما از من به تو
نصیحت بی خیال آن بی وفا
شو!
ای دل ساده ام تو با این
شکستگی مرا نیز شکسته ای و خسته ام کردی!
ای دل بی گناهم ، هنوز هم
یک عالمه خریدار داری ، و هنوز هم هستند آنهایی که آرزو
دارند مال آنها باشی!
برو اسیر قلبی شو که لایق
تو باشد ، اسیر کسی شو که واقعا عاشق باشد و
حرفهایش از ته دل باشد!
ای دل بی گناهم او دیگر
مال تو نیست و یک ذره نیز دوستت ندارد!
بی خیال آن بی وفا و
سنگدل شو ! اگر دوستت داشت هیچگاه رهایت نمیکرد!
اگر عاشقت بود بعد از
رفتنش در نامه هایش بر عشق لعنت نمیگفت
و وجود عشق را انکار
نمیکرد!
آرام باش ای دل شکسته
خورده ام! هنوز راه زیادی تا پایان زندگی مانده ، و هنوز هم
هستند کسانی که لایق تو
باشند !
آن سنگدل که با تو بی
وفایی کرد را رها کن ، بگذار یک ذره غرور نیز در دلت بماند،
خودت را در مقابل او که
لایق تو نیست کوچک نکن! بس است هر چه التماس کردی و به
خاکش افتادی ، بس است هر
چه برایش اشک ریختی !
او رفت و دیگر نیز نمی
آید!
بگذار برود ، می دانم
روزی میرسد که قدر آن لحظاتی که با تو بود را بداند و روزی صد بار
بر خودش لعنت بفرستد که
چرا رهایت کرد!
ای دل شکسته خورده ام ،
آرام باش زیرا تو هنوز یک عالمه خریدار داری!
منتظرش نباش! او که رفت
دیگر نمی آید.....
یکی بیاد راهنماییم کنه
چجوری امار وبلاگمو بالا ببرم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟
دارم کم کم ناامید میشم از وبلاگ نویسی
کمکککککککککککککککککککککککککککککککک
هنوز مرا دوست داری؟
هر زمان که بخواهی از کنارت خواهم رفت
تا بفهمی چه باشم چه نباشم ، عاشقم
هر کجا باشم در قلبم خواهی ماند و به عشق تو،
با یاد تو، با عکسهای تو، با مهری که از تو در دلم جا مانده زنده خواهم ماند
تا زمانی که نفس میکشی ، نفس میکشم به عشق نفسهایت
که هر نفس آرامش من است ، هر نفس امیدی
برای زندگی عاشقانه ی من است
وقتی نیستی گرچه سخت است سرکردن
با اشکهایی که میرزد از چشمانم
اما این عشق تو است که به من شوق اشک ریختن را ،
شوق غم و غصه لحظه های دور از تو بودن ،
شوق دلتنگی و انتظار را میدهد
این عشق تو است که به من فرصتی دوباره میدهد
میترسم ، میترسم ، میترسم !
یک سوال در دلم مانده که میترسم از تو بپرسم!
میخواستم بپرسم که :
عزیزم هنوز مرا دوست داری؟
وب :عشق و نفرت