سرنوشت اینترنت کشورمان

پسر گل فروش

پسرک جلوي خانومي را ميگيرد و با التماس ميگويد :
خانم ! تو رو خدا يه شاخه گل بخريد زن در حالي که گل را از دستش ميگرفت
نگاه پسرک را روي کفش هايش حس کرد , چه کفش هاي قشنگي داريد !
زن لبخندي زد و گفت:برادرم برايم خريده است دوست داشتي جاي من بودي؟؟
پسرک بي هيچ درنگي محکم گفت : نه ولي دوست داشتم جاي برادرت بودم !

تا من هم براي خواهرم کفش مي خريدم . . .

آنقدر که خدا دوستم دارد از زندگی خسته ام...!!

خسته ام از حبس و دیوار و قفس 

خسته ام از حجم سنگین نفس

خسته ام از ابر و باران و غبار 

از طلوع و از غروب این دیار

خسته ام از خستگی و سادگی

خسته ام از عشق و از دلدادگی

قرار نبود بری و من و فراموش کنی

قرار نبود بری و من و فراموش کنی
                                      شمع شب عشقمو ساده تو خاموش کنی
قرار نبود بشکنی دلی که بی نمک نبود
                                       کم بود اما واسه تو هم کم مرهمی نبود
قرار نبود بسوزه دلی که تو سینه بود
                                        قرار نبود بریزه اشکی که رو گونه بود

تو با تیغ جدایی قلب منو دریدی

باشه برو بی معرفت . . .

راستی ! یبار بگو کی بدی رو ازم دیدی

دیگه نمیخوام یادم کنی

دلخوشم کنی و شادم کنی

تو زندان بی محلی هات

فقط میخوام آزادم کنی