که روزگار با مسلسل غم هایش
تیر بارانم کرد.
که روزگار با مسلسل غم هایش
تیر بارانم کرد.
افسوس که تو به فرداها سفر کردي
بر مزار مردگان خویش نالیدن چه سود
زنده را باید به فریادش رسید
ورنه بر سنگ مزارش آب پاشیدن چه سود
اما گاهی برای خواستن هم باید توانست
پرنده ای که پرواز میکند فقط به خاطر آسمان آبی نیست
چشمه ای که میجوشد فقط برای رسیدن به رودخانه نیست
درخت اگر سایه دارد فقط به دلیل شاخ و برگش نیست
اسب اگر میتازد فقط از ترس تازیانه ی راکب نیست
باد اگر میوزد فقط برای رقص جنگل نیست
و نگفتن حرف دلم دلیل بر دوست نداشتنت نیست . . .
كوه هایی چه بلند
در گلستانه چه بوی علفی می آمد؟
من دراین آبادی پی چیزی می گشتم
پی خوابی شاید
پی نوری ‚ ریگی ‚ لبخندی
پشت تبریزی ها
غفلت پاكی بود كه صدایم می زد
پای نی زاری ماندم باد می آمد گوش دادم
چه كسی با من حرف می زد ؟
سوسماری لغزید
راه افتادم
یونجه زاری سر راه
بعد جالیز خیار ‚ بوته های گل رنگ
و فراموشی خاك
لب آبی
گیوه ها را كندم و نشستم پاها در آب
من چه سبزم امروز
و چه اندازه تنم هوشیار است
نكند اندوهی ‚ سر رسد از پس كوه
چه كسی پشت درختان است ؟
هیچ می چرد گاوی در كرد
ظهر تابستان است
سایه ها می دانند كه چه تابستانی است
سایه هایی بی لك
گوشه ای روشن و پاك
كودكان احساس! جای بازی اینجاست
زندگی خالی نیست
مهربانی هست سیب هست ایمان هست
آری تا شقایق هست زندگی باید كرد
در دل من چیزی است مثل یك بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم كه دلم می خواهد
بدوم تا ته دشت بروم تا سر كوه
دورها آوایی است كه مرا می خواند
***شايد آن روز كه سهراب نوشت :
تا شقايق هست زندگي بايد كرد خبري از دل پر درد گل ياس نداشت
بايد اينجور نوشت ، هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل پيچك و ياس
زندگي اجباريست***
دلم تنگ است ….. می دانی !!
قلبم شکسته است ….. می دانی !!
دوری برایم سخت است …… می دانی !
اما برای چند لحظه ای ارام بگیر ….. تا برایت بگویم…
بگویم از دنیایی که به هیچ کس وفا نمی کند….
و مردمی که به جز خودشان هیچ کس را نمی بینند..!
بگویم از انچه که در این مدت بر من گذشت…..
اما گریه نکن ….که حال و هوای تو مرا بارانی تر می کند…
گریه نکن که چشمهای من نیز به گریه خواهند افتاد….
بیا و درد دلت را به من بگو…
و مطمئن باش که قول می دهم ارامت کنم…!
با گریه خودت را ارام نکن….
گریه نکن که اشکهایت مرا نا ارامتر می کند..
گریه تو مرا به دلتنگی های دیرینه ام می کشاند….
و اشک هایت مرا به سالهای دور دست میبرد
و دل خفته ام را بیدار میکند
گریه نکن چون منهم مانند تو اشفته می شوم..
می دانی که دوست ندارم ان چشمهای زیبایت را خیس اشک ببینم ..
ای عزیزم …
ای زندگی ام ….
اینها تمام حرفهایی بود که در اوج دلتنگی با دل نا ارام خود ارام ارام گریستم…
برای دلی که هنوز در نبود تو ….
و ارام … ارام می میرد…!
باور کن بغض راه گلویم را بسته است….
اما گریه نمی کنم…
می خواهم برایت فقط بنویسم…
اما تو بگو بهانه ام …
می خواهم به یاد گذشته …. اما اینبار با دستانی سرد اشکهای گونه هایت را پاک کنم ( به یاد روزهای
از دست رفته )
بهانه ام :
به یاد روزهای اول اشنایی مان دوباره …ببار …
این بار می خواهم جور دیگری اشکهایت را پاک کنم..!
سرت را بر روی شانه هایم بگذار ….و ارام در گوشم زمزمه کن …
باور کن به درد دلهایت گوش خواهم کرد…
می دانی اگر هنوز هم دلی برایت مانده باشد
وقتی دست نوشته هایم را می خوانی ….
اشک از چشمان سرازیر می شود….
پس برای اخرین بار هم گریه کن….
که چه بی رحمانه ما را ز هم دزدیدند
قبروستون خونه ی من بدون تو , جانمو در راهت فدا میکنم . شب تاریکم روز نمیشه . خون
گریه میکنم . تو تنها کسم بودی روشنایی شب تارم بودی . چند شب به خوابم نمیای تو تنها کسم
بودی . . .
شیما کارت درست نبود...
چه حضور غریب و مبهوتی
آسمان هم به ما نمی خندد
نه کسی فکر رفتن سفر است
نه کسی کوله بار می بندد
در گریز از تمام خاطره ها
باز هم در مسیر بن بست است
یکصد و پنجمین خیابان هم
گویی از انتظار ما خسته است!
مقدمه شروع کنم خدایا چرا زبون احساساتم لال هست چرا نمیتونم حسی که بهش دارمو
بنویسم از واژه ی دوست دارم خسته شدم میخوام بفهمه دوسش دارم چهار سال عمری هست
که بدونش هدر میدم حتی بهش نگفتم که دوسش دارم اخه دوست داشتنم به چه دردی میخوره
واقعا اگه عاشقشم باید بهش بگم خسته شدم از چشم دوختن به درو پنجرشون خسته شدم از
صبر کردن . . .
در همین روزا شنیدم . . .
اون دلشو به یکی دیگه داده درخت عشقش در دل دیگری سبز شده . . .
من موندم با یه دنیا دوست دارم با یه دنیا عشق . . .
عشقی که خاموش ماند . . .
تقصیر تو نبود خودم نخواستم . . .