از گفتن نمیدونم از کجا شروع کنم مقدمه ای نیست خسته شدم این بار میخواهم داستانمو بدون

مقدمه شروع کنم خدایا چرا زبون احساساتم لال هست چرا نمیتونم حسی که بهش دارمو

بنویسم از واژه ی دوست دارم خسته شدم میخوام بفهمه دوسش دارم چهار سال عمری هست

که بدونش هدر میدم حتی بهش نگفتم که دوسش دارم اخه دوست داشتنم به چه دردی میخوره

واقعا اگه عاشقشم باید بهش بگم خسته شدم از چشم دوختن به درو پنجرشون خسته شدم از

صبر کردن . . .

در همین روزا شنیدم . . .

اون دلشو به یکی دیگه داده درخت عشقش در دل دیگری سبز شده  . . .

من موندم با یه دنیا دوست دارم با یه دنیا عشق . . .

عشقی که خاموش ماند . . .

تقصیر تو نبود خودم نخواستم . . .